كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

می شنوی؟ 

                     این زمزمه دلتنگ ازخیالی بس دور؛ را ؟

 

 

+ نگارش در ۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

چه ساده و آرام....

نرم نرمک تمام امیدهایم رنگ می بازند....

تمام ذوقم برای زیستن...دویدن... پریدن ... فریاد شوق کشیدن ... خاموش می شوند...

و دستانم که همواره پرازحرارت زندگی بود .... چه بی دغدغه سرد و بی روح میشوند....

چه ساده دلخوش بودم ....

 و امروز .... و امروز این زندگی چقدر بی رحم است...

و من چقدر سرد و خاموشم .... چقدرخسته ام ....

و گاهی می اندیشم که دیگرمرا توان ایستادنش نیست...

حیف! 

 چه دلتنگم .... برای روزهای شادی ام ... روزهای سرخوشی ام ...

و می بینم که رویاهای رنگ و وارنگم ... آرام آرام .... سیاه و سفید می شوند....

 

... و امروز این زندگی چقدر بی رحم است ... من چقدر تنهایم ....

 

 

+ نگارش در ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

امروز روز تولدمه !!!

خوشحالم که فرصت امتحان کردن زندگی رو بهم دادند!!!

خوشحالم که توی فراز و نشیبها قرار میگیرم تا بزرگ بشم...

حداقل تا اینجاش خوشحالم که وارد این بازی شدم با همه

خوشی ها و ناخوشی هاش...

امیدوارم همیشه همین حس برام باقی بمونه ....

امروز روز تولدمه و من روز تولدم رو دوست دارم...

مثل پائیز ... مثل بارون .... مثل مه.....

 

تولدم مبارک!!  چشمک

+ نگارش در ۱٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

 

" حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم "

می دونی ... وقتی یه کم ازت دور می شم ...می فهمم که چقدر بهت نزدیکم...

یه کم که ازت فاصله می گیرم ... احساس تنهایی میکنم... بعد یادم میاد که توی

 تمام این سالها انقدر"ما" بودیم که " من" رو گم کردیم...

هراز گاهی هم که "من" میشه؛ همه چیزبی معنا میشه...

به خاطر همینه که؛ گاهی که برحسب "اقتضا" عقب میکشم، میفهمم که چقدر در

 عمق من حضور داری ...

 

 

تو را دوست دارم ... خانه مان را دوست دارم ...

حضورت در تک تک لحظاتم را، نیز ... و نگاهت را که گرم است ومهربان...

    و دوست دارم آغوشت را که همیشه برایم امن ترین جای دنیاست ...

 

 

 

+ نگارش در ۱٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

زن از کنار میزم گذشت .... کمی جلوتر ایستاد... برگشت

نگران پرسید:ببخشید شما که توی بیمارستان کار می کنید...

 توی مرکز بیماری و مرض! آنفولانزای خوکی یا هر چیز دیگه ای؛ نمی گیرید؟

عمیق نگاهش کردم و محکم گفتم : نع!

زیرلب زمزمه کردم : نه... تا وقتی که باورش کنی ... نه!!

مثل همه چیزای دیگه ....

 

+ نگارش در ٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

"تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

 

                             که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند"

+ نگارش در ٢٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

"این روزها دلم عجیب هوای دانشگاه و دوران دانشجویی را کرده است..."

    شاید هم از آثار پائیز باشد ... یا دلتنگیهای دوستانه

         نمی دانم

 

            یادش به خیر...افسوس

+ نگارش در ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

1-      پیرمرد که موقتا برای چند ساعتی درروز همراه روزانه ام شده است

    سعی دارد مرا برآن دارد تا انسانها را موجوداتی بی ارزش بدانم.... من

 اما اندیشیدم چرا من به او نیاموزم که برای وقت و شخصیت انسانها ارزش

 قائل شود؟

 

2-   دخترک کوچک بود... آنقدر که هنوز نمی توانست منظورش را در قالب

جمله بیان کند...  اما آنقدر میفهمید که بایدچند ساعتی کنارمن بماند تا

مادرش برگردد ...گردو خواست...درواقع خواست گردو بخورد تا یادش برود

 که دلتنگ مادرش شده؛ و من جز یک کارد کوچک چیزی برای شکستن

گردوبرایش نداشتم... دخترک خندید... با چشمانش ولبانش .... دستانم

 درگیر با چوب سخت گردوها و نگاهم با برق چشمان دخترک...

دختر می خندید و باز گردو میخواست ....و من فراموش کردم که چوب

گردوها انگشتانم را می آزارد... تاچندین روز بعد، هرگاه که برای کاری

انگشتانم از زخم چوب گردوها می سوخت ...یاد لبخند مهربان دخترک

بودکه مرا در شعفی وصف ناپذیرغوطه ور می کرد.

 

3-      به قول مسافر کوچولو ... "من اگه 67دقیقه وقت اضافه داشتم...

خوش خوشان می رفتم سمت یه چشمه"

 

4-      پائیز است ، اما نمیدانم چرا آسمان خیال باریدن ندارد؟ دلم هوای 

 قدم زدن زیر باران کرده  است.

 

5-      روزهایم را مثل متن یک دایره دور می زنم... میدوم ... میدوم ....

 و باز همانجا ایستاده ام.... دلم میخواست لب یک پرتگاه بلند بودم

و کسی مرا به ناگاه هل میداد ....

 شنیده ام که در سقوط آزاد لذتی ژرف است ...

 

 

     پ.ن: فقط مثل یک خواب آشفته دم صبح!!!

 

+ نگارش در ۱٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

"آرش گفت: زمین کوچک است.تیروکمانی می خواهم تا آن را بزرگ کنم.

به آفرید گفت: بیا عاشق شویم... جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی کمان"

 

و ما نیز بی تیر و کمان جهانمان را گسترانیدیم و امروز چهارمین سالگرد آغاز مشترکمان

را جشن میگیریم....

وجشن می گیریم برای شوقمان، از آغازتا امروز... برای پائیزکه هرسال با عاشقانه هایش

شادباش جشن ماست ... برای من ... برای تو ... برای خوشبختیمان ...

امروز چهارمین سالگرد باشکوه زیباترین آغازماست.

پائیز مبارک ... جشنمان مستدام! 

 

+ نگارش در ۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

 فقط، مرا به نصفی سیب مهمان کن !!!

+ نگارش در ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()