كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

این ذات بشره ... همه آدمها در برابر تغییر مقاومت می کنند ...

طبیعت می گه که این یه امر منطقیه .... و منطقی تر اینه که نظام دنیا از یه دید کاملا مثبت گراست و تغییرات،  ما رو به سمتی بهتر پیش میبرند...

اما این وسط به جز منطق چیزهای دیگه ای هم توی زندگی ما آدمها دخیلند .... برای بعضی ها کمتر و برای عده ای بیشتر ...

و اون حس آدمها از وقایعه  ....  که گاهی منطق نمیتونه پاسخگوی اون  باشد و ایجاد تزلزل می کنه ....

هرچند که نمیشه برای اتفاقات پیش آمده نظری داد ، اما من میدونم که اگر آینده از دید عقل و منطق بهتر باشه یا بدتر ... این حس همیشه در من موندگار خواهد موند ....

دوسال گذشته درکنار این تیم، بهترین سالهای زندگی کاری من رقم خورد ....

هر چند این تغییر ناگهانی همه رو شوکه کرد .... و دیروز و امروز ساکت ترین و غمگین ترین روزهای کاری شرکت بود ....

متاسفانه تنها کاری که از دستم برمیاد آرزوی موفقیت و سلامتی مدیر عامل عزیزمون  و تیم همراهشه !

 

+ نگارش در ٩ مهر ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

 

-          نزدیک رسیدنم!  

-          پولو از جیبم در میارم به راننده میدم و نگاهم به بیرون خیره میمونه ...

-          فقط نویز صدای راننده رو می شنوم ...

-          کاش یه کم ساکت بود ....  

-          و باز حواسم به همون غروب پائیزیه که منو مست می کنه ...

-           وقت پیاده شدنه ....

-          راننده عصبانی : هزاری نداری یا حوصله؟

-          زیر لب زمزمه می کنم : 2 تاش !!!

 

+ نگارش در ٤ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

 

وقتی که محرمان خانه غریبه اند و نامحرم ... وقتی که نزدیکانت نامردی می کنند...

و قتی دلت یک شانه مهربان می خواهد ... و هیچکس نیست ... یکرنگ نیست ... همدل نیست ...

گمان میکنی غریبه تر ها شاید! که محرم ترند...

اما آنها هم دشمنی می کنند... مثل نزدیکانت ...

و می شکنی ... از نزدیک ترها بیشتر و از دوست نماها عمیق تر.

در این دنیای بی رحم که محرمان خانه و نامحرمان بیگانه همه غریبه اند ...

این زندگی قشنگ نیست ... نیست ... نیست!

+ نگارش در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

دلم دوستانی می خواهد گرم، صمیمی، نزدیک نزدیک.

بیگانه هایی که آشنای آشنا میشوند و ماندگارترند ... مهربان ترند ... خوب ترند ...

دلم خواهر و برادر نمی خواهد، برای خانه پدری تنگ نمی شود ...

حتا صدای کودکی ام را نمی شنوم ... گویی خنده هایش را سالهاست که فراموش

کرده ام ...

آنچه این روز ها یادم می آورد از گذشته ... نمی دانم چرا ... تنها خط و خش های مانده

 بر دیوار دلم است ... که سالها  تلاش کردم پاکشان کنم .... محوشان کنم ...

 اما انگار تمام زخمهای زندگی ام ناگهان همه با هم سر باز کرده اند ... و عجیب

میسوزانندم ...

چقدر این روزها خسته ام ... چقدر این نفس سخت میرود و می آید ...

 چقدر بار این دل لعنتی سنگین می شود گاهی ... و نمی بارد ...

اشکها هم خائنند ... آن زمان که باید، یاری ات نمی کنند ...

 دلم برای خانه پدری تنگ نمی شود ... برای آدمهایش هم ... برای خاطراتش هم...

دلم شانه یک دوست مهربان میخواهد!  

+ نگارش در ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

گاه می اندیشم  نامردان روز گار امن ترند از نامحرمان در خانه !

+ نگارش در ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

دورباش اما نزدیک ... من از نزدیکهای دور میترسم !!

+ نگارش در ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

...

  • بچه که بودم همیشه فکر میکردم آخر دنیا کجاست؟ تصورم یه کوچه بن بست بود با دیوارای کاهگلی که پشت اون دیوارا شاید یه باغ باشه و شایدم هیچی...

 

  • به توفکر میکنم ... که سایه روشن ذهنمی .... به  روز اول که فقط دوست داشتم ... اما دقیقا یادم نیست روز دوم بود یا سوم ... که تو همه من بودی ...

 

  • بعدنا که معنی خیلی کلمه ها رو حس می کردم ... فکر میکردم شاید بین آخر دنیا با تو،  یه ارتباط منطقی وجود داشته باشه .... هرجا تو بودی ... اونجا ته دنیا بود ...

 

  • من بزرگ شدم و بچه نبودم... دنیا انقدر بزرگه که آخر نداره ... توئی! که نیستی ... منم که فقط یک جام خالی تو دستامه!

 

  • اما هنوز فکر میکنم اگه گمت نکرده بودم مطمئنا آخر دنیا رو پیدا میکردم ...
+ نگارش در ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

 

  من در این تاریکی پی یک بره روشن هستم که بیاید علف خستگیم را بچرد...

+ نگارش در ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

کاش می ترکید ... این بغض لعنتی!

+ نگارش در ۱٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

 

کاش تو مثل فصلها بودی ... مثل پائیز !  مثل بهار ! ...... میشد در انتظارت موند به این امید که یه روز بالاخره میای ... مثل اینکه تو روزای داغ و بلند تابستون  منتظر پائیز باشی ... پائیز میاد بالاخره... این تابستون بلند لعنتی تموم میشه یه روز ... نه خیلی دیر!

 اما پشت روزهای بلند نبودن تو هیچ امیدی نیست ... هیچوقت ...

مثل یک انتظار بیهوده ...  روزهای بیهوده ....

هیچ سرمایی رو نمی تونی تحمل کنی که مطمئن نباشی بعدش بهاری هم هست...

کاش می شد از شادی بودنت لبریز می شدم !!!!

+ نگارش در ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()