كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

   امشب بارون باريد ... بعد از تمام اين ماههاي طولاني كه آفتاب داغش

   هر روز و هر روز چشمامو ميزد و شبايي كه تا صبح هزار بار خفه ام ميكردن..

   امشب بوي خيس خاك اومد ،صداي قطره هاي بارون كه محكم به شيشه

   ميخوردن سكوت محض اين اتاق رو شكستن ... و سوزي كه از لاي پنجره

   آروم آروم موهاي منو توي صورتم پخش ميكرد .... هوايي كه ميشد به

   اندازهء همه خفگي ها توش نفس كشيد ...

   امشب  بالاخره بارون باريد ، بالاخره اين بغض شكسته شد....

   "ونسيمي زيرك سعي دارد كه بفهماند شب مظهر اينهمه تاريكي

   و دلتنگي نيست ..."

   امشب بارون باريد و بعد  من ساعتها توي يه خيابون پر از تازگي

   و پاييز راه رفتم .. و سعي كردم يادم بياد كه يه زماني زير اين قطره ها

    زندگي ميكردم. يادم افتاد كه قبلا مي تونستم  ساعتها زير بارون راه

    برم وخيس بشم و نفس بكشم و همون لالايي هميشگي رو زمزمه كنم ....

    امشب يادم افتاد كه شايدم يه روزي اين زمان خواب بيدار بشه ... و من

    مثل امروز ميتونم باز هم هر چقدر دلم مي خواد  زير بارون راه برم ...

    يادم افتاد كه هر چند ممكنه سايه يه تابستون داغ روي روح آدم باشه

    اما بعدش ميتونه پاييزي بياد كه قطره هاي بارونش و هواي ابري ش

   همه چيز رو كمرنگ يا حتا پاك كنه ......  يا ميتونه فراموشي بياره ...

   امشب بارون باريد و يادم آورد كه هميشه توي پاييز و زمستون اندازه

   تمام فصلاي سال زندگي ميكردم ....

   باز .... حال همه ما خوب است ....

   حال همه ما خوب است ؟    نمي دونم .......

 

+ نگارش در ٢٦ آبان ۱۳۸۳ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

 اين لحظه هاي پر شتاب !

  شتا بشون هم براي گذشتن لحظه ايه ،اما با همه اين عجله ،همين لحظه ها

هستن كه يه دنيا آهستگي توشون خوابيده ، يا يه دنيا بيرحمي !

فقط بعضي وقتا انقدر محكم زنجيرت ميكنن كه نمي توني نفس بكشي .

ثانيه هاي خنده ... ثانيه هاي پوچن ،ثانيه هايي كه به خودت دروغ ميگي

كه يه نقاب از همونايي كه دوستشون نداري بايد بذاري روي صورت

خودت ... روي دل خودت ... فكر كني كه شادي ... كه ميخندي ...

و باز گذر همون دلتنگي هميشگي رو ته دلت حس كني ... اينجوري

هم دلتنگي سر جاش ميمونه هم اون نقاب بهش اضافه ميشه ....

هر روز رو به اميد ( يك روز )  سر كردن ، توي همه اون ثانيه هاي

سخت وطولاني ،تلقين يك اميد بيهوده رو كردن ،  جز اين راه

ديگه اي براي ادامه دادن اين مسير خاكي وجود داره ؟

توي تمام اون لحظه هاي گذر اشك ، سرد ، همه شباي خودت و اتاقت

نويد اومدن اون روز رو بدي ..... و بدوني كه هيچوقت نمياد ...

 فقط دستاويزيه براي رسوندن امروز به فردا .... بي هيچ انگيزه اي

كه لااقل يه كم اميدواري توش سوسو بزنه ....فردا هايي كه تند

ميان ، تندميرن،فردا هايي كه خيلي سريع ميشن ديروز .....

  وباز من  لابلايدست زمان اسير  ...... فايده اي نداره ... غرق شدن

لابلاي هزارتا كتاب و فرمول و كلاساي رنگ و وارنگ هم فايده اي

نداره  ...ذهن من همون ذهن كهنه ست و روحم همون روح خسته ،

كه فقط سعي ميكنه به خودش دروغ بگه .....

نمي دونم چقدر ديگه ميتونم اين روزا رو بشمارم ... هر روز يه عدد

رو از توي تقويمم خط بزنم .... مجبورم كه زندگي كنم همون طوري

كه مجبور شدم بايستم و رفتنت رو تماشا كنم ... بايستم و مرگ

لحظه به لحظه ءخودمو تماشا كنم ....  اين زندگي لعنتي رو بايد

ادامه داد ... نمي دونم چرا ...

همون طوري كه تو رفتي و من هنوز نمي دونم چرا ...

فقط ميدونم كه بايد منتظر موند و ستاره ها رو شمرد ... بايد مسئله هاي

مكانيك حل كرد .... بايد انقدر ا لكي با نتها بازي كرد تا يه روزي يادشون

بياد يه زماني روي انگشتاي من عاشقانه  زندگي ميكردن ...

هنوز ميشه با يه توهم بيهوده سرگرم بود .... اما نمي دونم كه چقدر

ديگه ميتونم همينطوري دوام بيارم  ...

و تو كه خيلي راحت و ساده از كنار همه چيز گذشتي ......

باز گذر گذشتهء مدفون شده زير هزار لاي زمان كه منو هر روز

 تهي تر ميكنه...   و اين زخمي كه مثل روز اول تازه و دردناكه ....

فايده اي نداره .... ديدي گفتم ... اينا همش بهانه ست !

 

 

 

 

+ نگارش در ٧ آبان ۱۳۸۳ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()