كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

یه قرار عاشقونه.... یه فرار عاشقونه

یه در رفتن اساسی از لابلای مسائل جدی و مهم زندگی ...

عجیب و هیجان انگیز!!!!

مثه یه حس پرواز .... شایدم خود پرواز

باز یه سفر عجیب مثه دفعه قبل فقط با یه فرق!!!

حس شروع پریدن دارم

شروع یه سفر بزرگ  .... و متفاوت با همیشه.

چند روز ماه عسل بعد از اینهمه شلوغی باید جالب باشه!

+ نگارش در ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

          برگشتم عقب

اومدم توی پس کوچه های دلم ... چرخی زدم و سرم رو به دیوار شکسته اش تکیه دادم و دنبال خود سرگردونم گشتم ...دویدم ... فریاد زذم ... نشستم...گریه کردم ...خندیدم.

ولی همون حس لبریز از ذوق و تنهایی و بغض .... اومد سراغم ...خاکسترها کنار رفت و من موندم و یه روح آواره...

همون روح آواره  همون دل غمگین و شکسته وتنها....دلم می خواد همینجا بشینم و توی همین حس غلت بخورم به دور از دیوار های دنیای واقعی.کاش هیچکی در دیوار دلمو نمیزد .

کاش ...

کاش برف میومد.

کاش میشد پرواز کنم ...

+ نگارش در ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()