كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

    بازهم صفحة تقويم ورق خورد و ورق خورد و من رو رسوند به روز تولدم....

    باز پائيزه و من خوشحالم  توي ماهي كه متعلق به منه! و روزي كه باعث شد

   روي همين كرة خاكي زندگي كنم.باز مثل هر سال فكر ميكنم كه يه افق روشن

   جلوم باز ميشه و خدا يه فرصت ديگه اي بهم ميده براي محك زدنم.

    و باز فكر ميكنم كه اين تلنگري كه بهم وارد ميشه واسه اينه كه من بيشتر چشمهام

   رو بازكنم .

   يه دريچه كه هر سال فقط يك روز روبرومه و ميتونم باهاش افقهاي روشن آينده

   رو ببينم و تاريكيها رو روشن كنم.

     باز امروز تولدمه و باز من امروز لبريز از يه حس قشنگ و دوست داشتني ام.

    از بهرام عزيزم به خاطر همة زحمتهايي كه براي جشن تولدم كه (واقعا غافلگيرم كرد)

    كشيد ، سپاسگذارم.من همواره ممنون تمام مهربونياش هستم.

    و باز امروز ...روز تولدمه!

+ نگارش در ۱٢ آذر ۱۳۸٦ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

   بترس عزيزكم... بترس.

   بترس از آنچه به دروغ به ديگران نسبت مي دهي ....

   بترس از اينكه  به ديگران نسبت ناروا دهي

  بترس از آنچه محكومشان كني و نباشند آنچه تو مي پنداري ...

  كه گناهش بر گردن توست.

   وبترس  كه به ناحق دلي را بشكني ....

   به ناحق صداقتي را خدشه دار كني .....

   بترس كه از خودت و اطرافيانت لكة تيره اي بر دل ديگري بنشاني ....

   و بترس و بترس و بترس كه اميد كسي راكه همواره تكيه گاهش توئي نااميد از خودت كني.

   بترس از شكستن دل ديگراني كه از تو زياد هم دور نيستند و خوشبختيشان از خوشبختي تو

   چندان  دور نيست ....

   دوري كن از ريش ريش كردن دلي كه براي تو مي تپد ...

   ............

   دلم شكست و صداي شكستنش رو شنيدم

   قاصدك :

   ابرهاي همه عالم امروز، در دلم ميگريند.

 

+ نگارش در ۳ آذر ۱۳۸٦ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()