كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

خیلی وقتها چیزایی در اطرافمون داریم که تا یه تلنگر بهمون نخوره

متوجه نمیشیم که درعین سادگی و روزمرگی چقدر ارزشمندند ...

یه خونه مرتب ... یه چای گرم ... و غذایی که درحال آماده شدنه ....

و ما دقیقا وقتی قدرشونو فهمیدیم که وسط اسباب کشی و شلوغی

 برای پیدا کردن یک کبریت یا فندک انقدر گشتیم.... که در نهایت از

خیرهمون چای هم گذشتیم ....چشمک

+ نگارش در ٢۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

چه روزباشه... تو اوج هیاهو و شلوغی .... یا شب توی سکوت و خلوت ... منم و یه سکوت محض...  یه خواب و بیداری عجیب وغریب .... سبک و بی تعلق ....

درست مثل راه رفتن توی مه ...

مهی که روزهاست توش گم شدم ...  با همون حس گنگ ... همون طوری که به لطیفترین حالت باعث میشه گیج باشم و به جرات از این گنگی نامحسوس لذت ببرم...

همه آدمها مثه یه شبحن که از کنارم میگذرن ... 

میشنوم و درواقع نمی شنوم  .... میبینم و هیچ معنی و مفهومی برام تداعی نمیشه ... و چه قشنگه که به همه چیز فکر میکنم و درواقع به هیچ چیز....

و همان سفیدی مطلق ... درروحم ... درذهنم..... دراطرافم......

وسکوتی که دیوانه وار منو مجذوب خودش کرده ....

زیستن توی بی احساسی مطلق چقدرزیباست و وحشتناک !

 

 

+ نگارش در ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()