كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

 ای دوست در روضه قلب جز گل عشق مکار !

 

میگن انسان به عشق و احساس زنده است و انسانیت...

اگرنه مرده ها که حرفی ندارن واسه گفتن ....

 تازه مگه چقدر زنده ایم و واسه هـمین عشق ورزیدن چند

 سال وقت داریم ... سربگردونیم ... میبینیم سالها گذشته

 و ما فقـط فرصتــها رو برای نق زدن وایــــراد گرفتن به جای

 خوب بودن و انسان بودن از دست میدیم....

چه بهتر که ما باشیم که بزرگوارانه رفتار کنیم ....

و بذاریم که ارزش "انسان" تو رفتارمون نمود داشته باشه...

مگه نه اینکه:

 " عظمت باید درنگاه تو باشد نه آن چیز که بدان می نگری"

 

 

پ.ن: اینها نه به بهانه سال نو ... که صرفا کلنجاریه

که من روزهاست با خودم دارم ...

 که روز اول سال جدید برم دیدن اون کسی که منو

عمیقا رنجونده یا ... 

 

+ نگارش در ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

کرم ابریشم!

 کاش دل من بود که از این پیله تنگ.....

            راه باز و پر پروازی می یافت شبی!

+ نگارش در ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

درست وقتی که به تکرار هم عادت میکنی ....

دیگه فرقی نداره لحظه ها رنگین یا سیاه و سفید ....

فقط تکرارین...

همین!

+ نگارش در ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

همکاری می گفت:

" ارزش زندگی به اون تشنگی و یه لیوان آب بعدشه"

پ.ن: اما اون یه لیوان آب چه دلچسبه!!!

+ نگارش در ٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

عادت یا علاقه؟

گاهی فکرمی کنم کدوم توی انتخابهای ما تعیین کننده هستن؟

ما به خاطر اینکه عادت می کنیم، فکر می کنیم علاقمندیم....

یا چون  علاقه داریم ...  عادت میکنیم؟

 

پ.ن: شایدم عادت داریم که علاقمند باشیم... این میشه حالت صفرم!

 

+ نگارش در ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()