كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

"تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

 

                             که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند"

+ نگارش در ٢٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

"این روزها دلم عجیب هوای دانشگاه و دوران دانشجویی را کرده است..."

    شاید هم از آثار پائیز باشد ... یا دلتنگیهای دوستانه

         نمی دانم

 

            یادش به خیر...افسوس

+ نگارش در ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

1-      پیرمرد که موقتا برای چند ساعتی درروز همراه روزانه ام شده است

    سعی دارد مرا برآن دارد تا انسانها را موجوداتی بی ارزش بدانم.... من

 اما اندیشیدم چرا من به او نیاموزم که برای وقت و شخصیت انسانها ارزش

 قائل شود؟

 

2-   دخترک کوچک بود... آنقدر که هنوز نمی توانست منظورش را در قالب

جمله بیان کند...  اما آنقدر میفهمید که بایدچند ساعتی کنارمن بماند تا

مادرش برگردد ...گردو خواست...درواقع خواست گردو بخورد تا یادش برود

 که دلتنگ مادرش شده؛ و من جز یک کارد کوچک چیزی برای شکستن

گردوبرایش نداشتم... دخترک خندید... با چشمانش ولبانش .... دستانم

 درگیر با چوب سخت گردوها و نگاهم با برق چشمان دخترک...

دختر می خندید و باز گردو میخواست ....و من فراموش کردم که چوب

گردوها انگشتانم را می آزارد... تاچندین روز بعد، هرگاه که برای کاری

انگشتانم از زخم چوب گردوها می سوخت ...یاد لبخند مهربان دخترک

بودکه مرا در شعفی وصف ناپذیرغوطه ور می کرد.

 

3-      به قول مسافر کوچولو ... "من اگه 67دقیقه وقت اضافه داشتم...

خوش خوشان می رفتم سمت یه چشمه"

 

4-      پائیز است ، اما نمیدانم چرا آسمان خیال باریدن ندارد؟ دلم هوای 

 قدم زدن زیر باران کرده  است.

 

5-      روزهایم را مثل متن یک دایره دور می زنم... میدوم ... میدوم ....

 و باز همانجا ایستاده ام.... دلم میخواست لب یک پرتگاه بلند بودم

و کسی مرا به ناگاه هل میداد ....

 شنیده ام که در سقوط آزاد لذتی ژرف است ...

 

 

     پ.ن: فقط مثل یک خواب آشفته دم صبح!!!

 

+ نگارش در ۱٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

"آرش گفت: زمین کوچک است.تیروکمانی می خواهم تا آن را بزرگ کنم.

به آفرید گفت: بیا عاشق شویم... جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی کمان"

 

و ما نیز بی تیر و کمان جهانمان را گسترانیدیم و امروز چهارمین سالگرد آغاز مشترکمان

را جشن میگیریم....

وجشن می گیریم برای شوقمان، از آغازتا امروز... برای پائیزکه هرسال با عاشقانه هایش

شادباش جشن ماست ... برای من ... برای تو ... برای خوشبختیمان ...

امروز چهارمین سالگرد باشکوه زیباترین آغازماست.

پائیز مبارک ... جشنمان مستدام! 

 

+ نگارش در ۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()