كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

دورباش اما نزدیک ... من از نزدیکهای دور میترسم !!

+ نگارش در ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

...

  • بچه که بودم همیشه فکر میکردم آخر دنیا کجاست؟ تصورم یه کوچه بن بست بود با دیوارای کاهگلی که پشت اون دیوارا شاید یه باغ باشه و شایدم هیچی...

 

  • به توفکر میکنم ... که سایه روشن ذهنمی .... به  روز اول که فقط دوست داشتم ... اما دقیقا یادم نیست روز دوم بود یا سوم ... که تو همه من بودی ...

 

  • بعدنا که معنی خیلی کلمه ها رو حس می کردم ... فکر میکردم شاید بین آخر دنیا با تو،  یه ارتباط منطقی وجود داشته باشه .... هرجا تو بودی ... اونجا ته دنیا بود ...

 

  • من بزرگ شدم و بچه نبودم... دنیا انقدر بزرگه که آخر نداره ... توئی! که نیستی ... منم که فقط یک جام خالی تو دستامه!

 

  • اما هنوز فکر میکنم اگه گمت نکرده بودم مطمئنا آخر دنیا رو پیدا میکردم ...
+ نگارش در ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()

 

 

  من در این تاریکی پی یک بره روشن هستم که بیاید علف خستگیم را بچرد...

+ نگارش در ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()