كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

در اين سكوت ، در اين خاموشي گويا ....

    گويا تر از هر آنچه شگفت انگيزتر كرامت آدمي به شمار است ...

آن احساس عميق امان در اين پيرانه سر 

       كه هنوز پرواز در تداوم است ... همان از آن  گونه كه آغاز .....

 

امروز يه روز نو و تازه ست ،كه با تمام روزاي سال فرق داره ، مثل

 آذر كه با تمام ماههاي سال وپاييز كه با تمام  فصلها فرق داره !

امروز يه دريچه ست رو به يه دنياي نو ... رو به يه سالي كه باز من توش

بزرگترميشم و بيشتر ميفهمم كه زندگي دردناك تر از اونيه كه تصور

 ميكردم  ... دريچه اي كه هر سال توي اين روز مرورش ميكنم و

مي بينم هر بار  چشم من رو داره بيشتر باز ميكنه به واقعيتهايي كه من

 حتا تمايل به شنيدنشون هم ندارم چه برسه به روبرو شدن با اونها...

نمي دونم كه بايد خوشحال باشم يا بي تفاوت ... حداقل به خاطر همين

 دريچه كه من دوستش دارم مي تونم  سعي ميكنم كه خوشحال باشم  ...

... و اين تاريكي كه يه نور ملايم داره توش روشن ميشه و من ميترسم

 كه وقتي اين نور آروم خاموش شه دريچه من هيچوقت خواب نور رو

 هم نبينه ...بالهايي كه براي پرواز باز ميشن و اندكي بعد سقوط ميكنن...

پروازي كه هر چند مهمتر از پرنده ست اما من نمي تونم هيچ پروازي

رو بدون پرنده به ياد بيارم ... چون اين پرنده ست كه پرواز مي كنه ،

 اين پرنده ست كه اوج ميگيره ،همين پرنده ست كه سقوط ميكنه و...

و ميميره ! همه پرنده هاي دني هم اكه پرواز كنن پرنده من فقط و فقط

 مثل خودش پرواز ميكنه نه مثل هيچكس ! پرواز فقط با پرنده معني داره

اگرنه يه خاطره ست ... خوب يا بد ! و خاطره ها در گذر زمان ديگه واقعي

 نيستند و يه توهم گنگند ، كه دستخوش سايه روشن  زندگي شده اند ...

و من امروز تمام خاطرات خوب و بد رو مرور مي كنم ....

و بارها و بارها فكر ميكنم كه آياميخوام بپرم يا نه؟؟؟؟؟؟

 آيا درد مرگ رو در ازاي لذت پرواز مقابل ميكنم  يا فرار ميكنم از تمام

پرنده ها و آدمايي كه به پرواز فكر ميكنن ......

امروز ميتونم بايستم و رو به اين افقي كه يكبار ديگه پيش روم مي بينم ،

دريچه اي كه باز مثل تمام بيست و سال گذشته، امروز توي لحظه هاي

 من وجود داره با دقت نگاه كنم و باز فكر كنم  كه يه چيزايي رو تغيير

بد م و يه چيزايي رو رشد بدم ... و رو به همين دريچه بخوام كه روزاي

 روشن ببينم  بدون اين تاريكي .... و باز سال ديكه توي همين روز كه

فقط مال منه اين دريچه رو مرور كنم و ..... دوباره و  دوباره و  دوباره و ...

امروز يه دريچه ست به فردايي كه نمي دونم من نقشي توي رقم زدنش

 دارم يا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟ فردايي كه نمي دونم چي ميشه...

فرداهايي كه بدون خواست من ميان و ميرن و دريچه امروز كه اين تلنگر

 رو به من ميزنه !

 امروز روز تولدمه !

....... اضافه كنم كه امروز بهترين تولديه كه در تمام زندگيم داشته ام .....

 

 

 

+ نگارش در ۱٢ آذر ۱۳۸۳ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()