كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

  جاده ... صدا ميزند از دور قدمهاي تو را ...

                                                 كفش به پا كن و بيا ....

  هر چقدر اول راه خودتو معطل كني و دقيقه ها رو بسوزوني بازم

  زنگ رفتن بدون خواستت ميخوره ...  و وقتي مي خوره بايد تمام

  علا يقتو ، تمام احساستو ، تمام خاطراتتو  زير پات له كني و .... بري.... 

  (يعني بايد انقدر فشار بياري كه له بشن ، كه بازم نمي شن)

  نمي تونم توي اين  راه گيج و سرگردون باشم .... شايد اينجا نشه

   پرواز كرد ... شايد اونجا هم نشه پرواز كرد ... اما ... اما اين جاده است كه

  فرياد مي زنه و زنگي كه زمان فراموش شده رو به ياد من مياره ....و

   دقيقه هايي كه مرتب دارن هشدار ميدن ...

  كاش خواب بود .... كاش واقعيتي وجود نداشت ... كاش ميشد

  به اين تلخيها تن نداد ... اما هميشه" انسان مو جودي است مجبور ..."

   مثل همون شمعي كه به رهگذر باد بين بودن و نبودن درنگ نمي كنه ...

   يا همون نوري كه هرچي ميگر ده تاريكي رو پيدا نمي كنه ....

  باز صداي جاده ست كه فرياد ميزنه ....

  و همون حس لعنتي ...

  هميشه  ناگهان چقدر زود دير ميشه !

   همين . 

 

+ نگارش در ٢٥ بهمن ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()