كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

 

   فردا روزي نو خواهد بود .... يك روز از غروب دورتر و به روياهاي دنياي

    من نزديكتر (شايد هم بيگانه تر) .و اين نخستين برگ از دفتر سپيد من است ...

   و اينك بر آخرين پله ء اين پل متروكه  مي توانم به راحتي سوگند بخورم .....

    اين باد است كه مرا مي نوازد و نيرويي عظيم كه مرا به جلو هل مي دهد ....

    شايد به سوي تحقق روياهاي دست نيافتني ام يا حقيقتي كه در هر جاي

    وجودم تا بيكرانها پر ميگيرد .... و اين يادگاري خواهد بود برسم دوستي ....

   و ايك آن لحظه موعود .... دستانت را به دستانم بسپار .... چند آن ...

   تنها اندكي ، همراهم باش تا لالايي شبانه ام رابراي آخرين بار زمزمه كنم ...

    سبك و رها ... تا بيكرانه ها ....

   و اين راز تا ابد همراه هميشگي سينه هايمان خواهد بود ...

   ومن هنوز راه زيادي در پيش دارم ... و قلبم پر تپش از رفتن است ......

    پروازي باشكوه بر آستانه ء ابديت .. نقشي بر قلب زندگي ...

   به وسعت  معناي بودن .... ديدن .... زيستن .....

   مي دوني!  ... پريدم و شد ...

   باور كن سبكتر از اوني كه فكرشو ميكردم .. بال زدم و بال زدم و بال زدم ...

    انقدر آروم و بي صدا كه حتا خودمم تعجب كردم ... حالا ديگه نمي خوام بشينم ....

    ديگه آروم و قرار ندارم ...ميدوني ! جام اينجا نيست ...

    من بايد برم و تو بايد بموني ....

   ديگه گريه نمي كنم .... خوشحالم ....خيلي خوشحالم ...

    اين روزا انقدر از پريدنم لذت بردم كه نمي خوام بشينم ....

    همه بندا باز شدن .... يه حس عجيبي داره بهم انرژي ميده ...

    محكم .... با قدرت ... مي بيني !

   همه اون چيزايي رو كه گم كرده بودم پيدا شون كردم  .....

    ديدي گفتم من از  زندگي مي برم ... ببين  ... اينم برگ آخر اين بازي...

    يه آس دل خوشگل ! ....  اينو براي روز مبادا نگه داشته بودم ..

    اما خودمم يادم رفته بود ...

   وقتي ميپري انقدر سبكي و آروم  كه ... ديگه اون (كه ها) مهم نيستند .....

   تو هم اگه دلت خواست ... اگه يه روز ديدي كه يه حس قشنگ مي خواي بپر ...

    اما  يادت باشه اول اعتقاد پيدا كن بعد بپر .....

    نگاه كن ... تو هم مي بينيش ؟.... يه افق بلند پر از نور مي بينم ....

    ولي دوره ... بايد روزها بال بزنم تا بهش برسم اما ميرم ...

    و يه روزي توي دستام لمسش ميكنم  ...

   زياد سخت نيست ... وقتي يه اميدي داره اون دور دورها سوسو ميزنه ....

    وقتي يه نيرويي بهت انرژي ميده ....

   خوب!  انقدر بزرگ شده ام كه به دلتنگيام زياد فكر نكنم ...

    پاشو ... داره دير ميشه .... هيچوقت انقدر سرحال و پر انرژي نبودم ...

    ميدوني ... نباختم .... من همه تاريكي ها رو از رو بردم و پريدم ...

    ديدي ! بهت نگفتم من دوباره قدرتم رو بدست ميارم ...

نتها اين روزها زياد به ديدنم ميان .... حتا نتها روهم پيدا كردم ...

   ميتونم مثل قديما بشينم و ساعتها ساز بزنم ...  نتها به پريدنم كمك ميكنن ...

    

 بيا خوشحال باشيم ........

     اگه بمونم هواي گريه پرم ميكنه ...

   

     اما ....

   دورها آوايي است كه مرا ميخواند . . . . . .  

 

  

+ نگارش در ٤ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()