كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

سرآغاز

 

بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند:

گرفته كولبار زاد ره بر دوش , فشرده چوبدست خيزران در مشت,  گهي پر گوي وگه خاموش,

در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي پويند , ما هم راه خود را مي كنيم آغاز.......

 اينجا يه راهه ,  يه كوچه ست ,.يه كوچه باغ كه هميشه اينجاست و توي همه لحظه ها همراه منه .

يه كوچه كه روي ديواراش  يه عالمه دستخطه:  دستخط آدماي هميشه آشنا  ,

  دستخط آدمايي كه غريب اومدن و آشنا رفتن,  آدمايي كه رد شدن و هيچوقت آشنا نشدن,  

آدمايي كه آشنا شدن و رد نشدن وبالاخره آدمايي كه يه جورايي رمز و راز اينجا رو بلدن.....

كوچه شهر دلم گاهي وقتاپر از شاديه  پرازاوج , گاهي وقتالبريز از درد,تاريك و سرد حتي وحشتناك..

اينجا صداهايي مياد كه من خوب مي شنوم:

صداي پاي عشق, صداي پاي غربت , صداي نمناك هجرت ,صداي زندگي.....

اينجا يه كوچه ست , يه كوچه باغ     كه همراه هميشگي منه ومن اين كوچه رو تا نهايت نهايت

 دوست خواهم داشت.

كوچه شهر دلم ميعاد گاه اشكها و لبخند هاست.

(در ضمن از عليرضاي عزيز به خاطر همه زحماتش ممنونم.)

 

+ نگارش در ٢٥ امرداد ۱۳۸۳ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()