كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

همه چيز همين طور به نظر مياد ... درست مثل قدم زدن توي برف ! 

همه جا سفيده .... همه چيز سفيده .... آروم آروم قدم ميزني ... تا چشم كار ميكنه

 فقط سفيدي مي بيني  ... و خيسي ملايم دونه هاي برف كه روي صورتت ميشينن ...

 و نرمي فرو رفتن پاهات روي تن نرم و سفيدش .... 

حالا وقتشه :  

دستاتو از هم باز كن ؛   يه نفس عميق بكش ؛ و با تمام قدرتت شروع به دويدن كن !  

همه چيز مثل راه رفتن توي برف مي مونه .... مثل راه رفتن توي سفيدي مطلق  ... 

  مثل زندگي كردن توي سفيدي مطلق!

+ نگارش در ٢٠ امرداد ۱۳۸٤ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()