كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

يه روز عصر پنجشنبه اومدی ... نرم و ساده ....

توی قلبم ريشه دووندی... دستمو گرفتی و باهام يکی شدی ...

 شدی يه ديوار محکم و من بهت تکيه دادم ...

از اون به بعدپنجشنبه ها ميان و ميرن ...با تو...

 و من روبه تو ... کنار تو ...

هميشه فکر ميکنم که پنجشنبه چقدر روز قشنگيه ! 

 

 

+ نگارش در ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()