كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

       هی! کوچولوی من

     می دونی چقدر دوست دارم؟

     میدونی چقدر نگرانتم؟ نگران آینده ات نگران وضعیتت؛

     نگران گذروندن دوران انتقالت؟

     میدونی چقدر بهت نزدیک میشم و دور میشی؟

      میدونی چقدر دنبالت میام و ناامیدم میکنی؟چقدر میخوام بفهمی

     که( برام مهمی) و بازفکرای دﻳگه ای می کنی ؟

     می دونی چقدردرروزبهت فکرمی کنم ؟ به اینکه چطوری بهت

     بفهمونم که من دوست دارم و خوبی و خوشبختی تو رو میخوام؟

    به اینکه چطوری می تونم خوشحالت کنم ؟ چطورمیتونم بهت نزدیک شم؟

    و اینکه تو چطور از من فرار میکنی ؟ و هیچوقت نمی خوای من رو بپذیری؟

    یا بپذیری که من صادقانه و عاشقانه می خوام که تو کنارم باشی و

    من کنارت باشم ؟

    بشکن این پیله رو؛ این قفس بدبینی رو و موندن لابلای تارهای

    گذشته های دوری که واقعا عمدی توش نبود؛ اگه همون گذشته ها

    ذهن تورو قفل کرد ه؛ گذشته های دور یا نزدیک ؛

   بیا با هم این قفل رو بشکنیم ؛

   باور کن من و تو هیچ دوست و عزیزی بهتر از هم نمی تونیم داشته باشیم.

   بیا دستام رو که دوستانه به سمتت دراز شده بگیرو باهام همراه شو؛

   یکدل شو و باور کن که از صمیم قلب دوست دارم دیوونه!

   ما هردومون میخوایم که توبدونی دوست داریم و پیشمون باشی.

   دستامو بگیر و با من همصدا بخون ...  

   دستامونو بگیر و با ما همصدا بخون ...  

    ما همیشه مثل کوه پشتت ایستادیم عزیزکم.

   به من؛ به ما اعتماد کن...

+ نگارش در ٢٩ امرداد ۱۳۸٥ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()