كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

 نمیدونم تازگیها این دل منه که کوچیک شده یا آدمهان که بی دل شدن ...

من میدونم که دچارتوهم نشدم ... و میدونم که توی دنیای بیرحمی زندگی میکنیم ... وهمیشه فکر میکردم که یه دیوار بزرگ کشیدم جلوی همه تاریکیها و طوری جلو رفتم

که هیچوقت بی رنگیهای زندگی (نه که نخواد) نتونه رنگهای شادمنو مثل خودش مات

 و بیرنگ کنه...

دنیا عوض میشه ... فصلها عوض میشن...آدمها عوض میشن ... بی روح میشن ... خشک می شن ...و من هیچکدوم ازاین آدمهای بی روح و سخت رو دوست ندارم...

من میدونم که دچارتوهم نشدم ... و نمیفهمم این سکوت سنگین که  داره مثل یه حباب توی سینه ام رو پر میکنه, چیه .

"با این همه... ای قلب دربه در!!

از یاد مبر... که ما(من و تو)عشق را رعایت کرده ایم...

از یاد مبر که ما انسان را رعایت کرده ایم..."

 

 

+ نگارش در ٢٤ دی ۱۳۸٧ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()