كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

حقیقتش را میخواهی؟

 

پنهان شده ام ...

 

پنهان شده ام پشت یک خانه تمیز و مرتب... پشت غذاهای رنگارنگ و چاشنی های مختلف....

 پشت لباسهای تمیز و اتوکشیده ... پشت یک فنجان چای خوشرنگ ....

و پنهان شده ام پشت یک زنانگی محض سنتی ....

 

وگاهی حس میکنم گم میشوم ... لابلای همین ها ....

پنهانم کردی و من گم می شوم ....

           و میدانم هیچکس پیدایم نخواهد کرد  ...

+ نگارش در ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()