كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

    سلام.

    بالاخره اومد  اينم پاييز، پاييزي كه من عاشقشم ،كاش هميشه پاييز بود!

    فصل تحرك، آغاز، پرش ،بارون ، برگ، فصل تولد من ......  

    !!!!!!!!!!!!!!!!!

    همه حركت ميكنن ، همه چيز عوض ميشه و باز هم من  من  من  من

    و ديوارهاي اتاقم و جاي خالي تو.....

    زمان فقط ميگذره پاييز اومد، زمستونم مياد واين منم كه ميخكوب

    شده ام زير آفتاب داغ ساعت   5/2 بعد از ظهر 13تير ....

    آماده انفجار، آماده مرگ ، وهمون حس لعنتي كه نفساي منو ميبره...

    همه چيزاي دور و برم  عوض شد :   وضعيت روزا و شبايي كه تو رو

    يادم مياورد ، اتاقم ، دفتر خاطراتم (كه ديگه غير از چند تا شعرهيچي

    توش ننوشتم)   آهنگاي توي كامپيوتر ،حتا روزا نو شدن ، طلوع و

    غروب خورشيد ، فصل ، همه چيز عوض شد ...

    همه چيز غير از من....

    اون چيزي كه بايد عوض ميشد ذهن خسته وروح كهنهء من بود كه

    يه جايي توي زمان غل و زنجير شده با همون حس بد :

    تركيبي از درد، غم ، بيقراري ، وحشت ، دلتنگي .. دلتنگي.. دلتنگي

    و تو كاش مي دو نستي كه...........

    كاش ...  كاش..... كاش.  

    ديگه حتا يادم رفته كه يه روزايي بود كه مي تونستم يه عالمه توش

    شاد باشم ، يه عالمه هدف داشته باشم ، يه عالمه تلاش كنم  پراز

    انرژي باشم بدوم  بپرم   ساز بزنم .... نميدوني كه چقدر

    اين نت ها روي انگشتام سنگيني ميكنن....باورت ميشه؟

    نوشته هام هم تكراري شدن  درست مثل خودم

    باللخره پاييز اومد و حال و هواش ياد همه اون روزا رو زنده ميكنه

    اما.......

   باز هم من و سايهء تنهاي روي ديوار

   من و نفساي بريدهء يه حس گم شده توي زمان 

   باز هجوم بي قراري

   و خيالي گنگ ومبهم

   وانتظاري بيهوده   بيهوده   بيهوده............

 

+ نگارش در ۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()