" حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم "
می دونی ... وقتی یه کم ازت دور می شم ...می فهمم که چقدر بهت نزدیکم...
یه کم که ازت فاصله می گیرم ... احساس تنهایی میکنم... بعد یادم میاد که توی
تمام این سالها انقدر"ما" بودیم که " من" رو گم کردیم...
هراز گاهی هم که "من" میشه؛ همه چیزبی معنا میشه...
به خاطر همینه که؛ گاهی که برحسب "اقتضا" عقب میکشم، میفهمم که چقدر در
عمق من حضور داری ...
تو را دوست دارم ... خانه مان را دوست دارم ...
حضورت در تک تک لحظاتم را، نیز ... و نگاهت را که گرم است ومهربان...
و دوست دارم آغوشت را که همیشه برایم امن ترین جای دنیاست ...
+ نگارش در ۱٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٩ ب.ظ توسط غزاله
به قلم شما()
