كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

چه ساده و آرام....

نرم نرمک تمام امیدهایم رنگ می بازند....

تمام ذوقم برای زیستن...دویدن... پریدن ... فریاد شوق کشیدن ... خاموش می شوند...

و دستانم که همواره پرازحرارت زندگی بود .... چه بی دغدغه سرد و بی روح میشوند....

چه ساده دلخوش بودم ....

 و امروز .... و امروز این زندگی چقدر بی رحم است...

و من چقدر سرد و خاموشم .... چقدرخسته ام ....

و گاهی می اندیشم که دیگرمرا توان ایستادنش نیست...

حیف! 

 چه دلتنگم .... برای روزهای شادی ام ... روزهای سرخوشی ام ...

و می بینم که رویاهای رنگ و وارنگم ... آرام آرام .... سیاه و سفید می شوند....

 

... و امروز این زندگی چقدر بی رحم است ... من چقدر تنهایم ....

 

 

+ نگارش در ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط غزاله به قلم شما()