كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

دلم دوستانی می خواهد گرم، صمیمی، نزدیک نزدیک.

بیگانه هایی که آشنای آشنا میشوند و ماندگارترند ... مهربان ترند ... خوب ترند ...

دلم خواهر و برادر نمی خواهد، برای خانه پدری تنگ نمی شود ...

حتا صدای کودکی ام را نمی شنوم ... گویی خنده هایش را سالهاست که فراموش

کرده ام ...

آنچه این روز ها یادم می آورد از گذشته ... نمی دانم چرا ... تنها خط و خش های مانده

 بر دیوار دلم است ... که سالها  تلاش کردم پاکشان کنم .... محوشان کنم ...

 اما انگار تمام زخمهای زندگی ام ناگهان همه با هم سر باز کرده اند ... و عجیب

میسوزانندم ...

چقدر این روزها خسته ام ... چقدر این نفس سخت میرود و می آید ...

 چقدر بار این دل لعنتی سنگین می شود گاهی ... و نمی بارد ...

اشکها هم خائنند ... آن زمان که باید، یاری ات نمی کنند ...

 دلم برای خانه پدری تنگ نمی شود ... برای آدمهایش هم ... برای خاطراتش هم...

دلم شانه یک دوست مهربان میخواهد!  

+ نگارش در ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()