كوچه شهر دلم

باران بهانه بود ... تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي....

 

 

وقتی که محرمان خانه غریبه اند و نامحرم ... وقتی که نزدیکانت نامردی می کنند...

و قتی دلت یک شانه مهربان می خواهد ... و هیچکس نیست ... یکرنگ نیست ... همدل نیست ...

گمان میکنی غریبه تر ها شاید! که محرم ترند...

اما آنها هم دشمنی می کنند... مثل نزدیکانت ...

و می شکنی ... از نزدیک ترها بیشتر و از دوست نماها عمیق تر.

در این دنیای بی رحم که محرمان خانه و نامحرمان بیگانه همه غریبه اند ...

این زندگی قشنگ نیست ... نیست ... نیست!

+ نگارش در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط غزاله به قلم شما()