هی! کوچولوی من

     می دونی چقدر دوست دارم؟

     میدونی چقدر نگرانتم؟ نگران آینده ات نگران وضعیتت؛

     نگران گذروندن دوران انتقالت؟

     میدونی چقدر بهت نزدیک میشم و دور میشی؟

      میدونی چقدر دنبالت میام و ناامیدم میکنی؟چقدر میخوام بفهمی

     که( برام مهمی) و بازفکرای دﻳگه ای می کنی ؟

     می دونی چقدردرروزبهت فکرمی کنم ؟ به اینکه چطوری بهت

     بفهمونم که من دوست دارم و خوبی و خوشبختی تو رو میخوام؟

    به اینکه چطوری می تونم خوشحالت کنم ؟ چطورمیتونم بهت نزدیک شم؟

    و اینکه تو چطور از من فرار میکنی ؟ و هیچوقت نمی خوای من رو بپذیری؟

    یا بپذیری که من صادقانه و عاشقانه می خوام که تو کنارم باشی و

    من کنارت باشم ؟

    بشکن این پیله رو؛ این قفس بدبینی رو و موندن لابلای تارهای

    گذشته های دوری که واقعا عمدی توش نبود؛ اگه همون گذشته ها

    ذهن تورو قفل کرد ه؛ گذشته های دور یا نزدیک ؛

   بیا با هم این قفل رو بشکنیم ؛

   باور کن من و تو هیچ دوست و عزیزی بهتر از هم نمی تونیم داشته باشیم.

   بیا دستام رو که دوستانه به سمتت دراز شده بگیرو باهام همراه شو؛

   یکدل شو و باور کن که از صمیم قلب دوست دارم دیوونه!

   ما هردومون میخوایم که توبدونی دوست داریم و پیشمون باشی.

   دستامو بگیر و با من همصدا بخون ...  

   دستامونو بگیر و با ما همصدا بخون ...  

    ما همیشه مثل کوه پشتت ایستادیم عزیزکم.

   به من؛ به ما اعتماد کن...

/ 1 نظر / 2 بازدید
يه نفر

نازنينا ما به ناز تو جوانی داده ايم