و اينك بهار . . . . <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

                   ساقيا آمدن عيد مبارك بادت ...

   باز يه فرصت دوباره كه زندگي و تلاش و اميد رو عاشقانه فرياد ميزنه ...

   و يه ورق جديد كه چشم انداز دوباره ايه به فردا و فردا و فردا ...

   سال نو مبارك ...

   يه سبد آرزوهاي خوب پيشكش همه دوستان عزيزم !

 

 

/ 22 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آفساید

سلام! حال شما؟ اميدوارم سال خوبی داشته باشين! ايام به کام

ye gharibeh

سلام.../ پس کجايی دوست جون؟؟؟ تو هم هی منو نگران کن باشه؟؟؟// منتظرتم. شاد باشی و هميشه سلامت.. تا بعدی بهتر.

ye gharibeh

سلام.../ مثل اينکه جدی جدی نيستی؟!!!// آپ نمی کنی؟؟؟// شاد باشی.

داریوش

سلام .... عرض شود کوچه شهر دلم هنوز تو حال و هوای نوروزه که ...... فعلا خداحافظ

parsa_8m

اگه راهم اين روزا از تو يه کم دورهِ ببخش ...! تو يه زندگی آدم يه وقتا مجبوِر ببخش , بگذز از من اگه صبر و طاقتم کافی نبود‏ ...! عکس من تو قاب رويايیکه ميبافی نبود . بگذز از من ‏ اگه جمعه بود و باز دير اومدم شب واسه گفتن قصه ها به تاخير اومدم , گل يک دونه گلدون بلور زندگی چی دارم واست به جز يه عالمه شرمندگی , آرزوم هميشه اين بود که تو کسی بشی سايه بون دل بی پناه بی کسیم بشی ببخش اگه ميونمون فاصله هست جای نفس تو سينه هامون گله هست ببخش اگه غربت چشمای من ‏ فقط واسه نداشتن حوصله هست ...! حالا که گذشته از من تو بايد صاف بمونی مثه آينه شمعدونای نقره شفاف بمونی يه سبد دعا و خوشبختی فردا مال تو , < دست من بود که ميگفتم همه دنيا مال تو >, برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن همه رو با هر چی دوست داری هماهنگ بزن دوريمونو باز ميزاريم به حساب سرنوشت انقدر خوبی که آخر ميدونم ميری بهشت ببخش اگه ميونمون فاصله هست جای نفس تو سينه هامون گله هست ببخش اگه غربت چشمای من ‏ فقط واسه نداشتن , حوصله هست ...

parsa_8m

آنکه هر لحظه در من بود هنوز هم غايب است ... آنکه روزی می پنداشتم در خون رنگانش جاری ام .. آنکه هر لحظه دلتنگ تر از هر روز به انتظار آمدنم می ایستاد .. آنکه هر لحظه نامم را ورد زبانش میکرد .. هنوز هم غایب است .. دلم برایش به قدر آسمانی در کویر و دشتهای تفکر و اندیشه ام ... تنگ است ... دلم خود میخواست که هر لحظه برایش بنگارم آنچه هر لحظه احساس لجام گسیخته ام مرا رها نمیکرد .. و او هرگز ندانست که دلم .. هميشه برايش تنگ است ... و او هرگز ندانست که چقدر مهر افزون ها و خوش زيستنها را برايش به آرزو بودم .. رفت به هیچستان .. به ناکجا آبادی که دیگر هیچ پیغامی از من ذهنش را به خود مشغول نداشت .. و دیگر نامی از من در کلام سخنش رانده نشد .. و من رفتم به آن دشتی که دیگر هیچ انسی در ان قدم نگذارد .. و هیچ یادی ذهنم را متراکم نکند .. اما هرگز نشد نامش را لحظه ای از ذهنم برانم ... / مهرت افزون ... شاد زی....

parsa_8m

سلام غزاله جان .. خيلی وقت بود اينجا نيومده بودم .. هنوزم ساده و قشنگ مينويسی .. / مهرت افزون..شاد زی...