نمیدونم تازگیها این دل منه که کوچیک شده یا آدمهان که بی دل شدن ...

من میدونم که دچارتوهم نشدم ... و میدونم که توی دنیای بیرحمی زندگی میکنیم ... وهمیشه فکر میکردم که یه دیوار بزرگ کشیدم جلوی همه تاریکیها و طوری جلو رفتم

که هیچوقت بی رنگیهای زندگی (نه که نخواد) نتونه رنگهای شادمنو مثل خودش مات

 و بیرنگ کنه...

دنیا عوض میشه ... فصلها عوض میشن...آدمها عوض میشن ... بی روح میشن ... خشک می شن ...و من هیچکدوم ازاین آدمهای بی روح و سخت رو دوست ندارم...

من میدونم که دچارتوهم نشدم ... و نمیفهمم این سکوت سنگین که  داره مثل یه حباب توی سینه ام رو پر میکنه, چیه .

"با این همه... ای قلب دربه در!!

از یاد مبر... که ما(من و تو)عشق را رعایت کرده ایم...

از یاد مبر که ما انسان را رعایت کرده ایم..."

 

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
م.ب.

"هی فلانی زندگی شاید هین باشد"

م.ب.

خوشحالم که زود به زود مینویسی. اماغمگینت میشم ، با این بار احساسی نوشته هات. منتظر پست های پر از امیدیم.

مصی

زندگی همه ش یک توهمه!فقط باور کردنش سخته....

مهكامه

غزاله جون ممنونم كه منو با وبلاكت آشنا كردي،به نظر من وبلاگ نوشتن يه جرآت مي خواد كه من باوجود اينكه مدتهاست وبلاگم رو درست كردم ولي جرأتشو نداشتم! من از طريق تو تونستم شقايق رو هم پيدا كنم و از اين بابت خوشحالم. در مورد نوشته هات،با شناختي كه من از تو دارم راستش انتظار اين حس غمگينيو كه تو نوشته هات پيداست رو نداشتم و غزاله اي كه من مي شناختم اكثر اوقات شاد و سرزنده به نظر مي رسيد.مي دوني يه جوري نگران شدم و دلم نمي خواد اين حرفها رو از روي ناراحتي و دلتنگي زده باشي.همه ما توي تنهاييهامون گاهي از دلتنگيامون حرف ميزنيم ولي اين حس و حال نبايد هميشگي باشه مخصوصاً براي تويي كه هميشه شاد بودي و هستي:) منتظر نوشته هاي پر از اميدت هستم. تا بعد...